تبليغاتX
خود ساخته

خود ساخته

یکسال پیش یا حتی شش ماه پیش اگر بود از آن بالا کشیده بودمش پائین، لباسش را از تنش کشیده بودم بیرون، چند دقیقه همینجور با ذوق مرگی نگاهش میکردم و بعد عین برق گرفته ها میپریدم سر کشوهای لباس، همه را تک تک بازرسی میکردم و مناسب هایش را جدا میکردم و همینطور که خودم را در آن مجسم میکنم میچپاندمش توی دهانش و آنقدر این کار را میکردم تا خفه شود و نتواند دهانش را ببندد...چمدانم را میگویم!

چند روز است بلیطم را گرفته ام، بلیطمان را! خودم رفتم گرفتم با امن ترین و راحت ترین پرواز اولش خوشحال بودم اما نمیتوانستم خودم را در این سفر تجسم کنم و فکر کردم شاید چون این اولین بار است میرویم آنجا نمیتوانم خیالاتی بازی در آورم، بعدش هر شب که آمدم خانه به بهانه های مسخره ملا نصرالدینی خودم را سر شلوغ کردم تا نروم سراغ چمدان و لباسهایم، روی تخت که دراز میکشم زود چشمهایم را میبندم که چمدان را بالای کمد نبینم که دارد عین خر کیف میکند، و هی گفتم حالا خیلی زود است، هنوز به مامان نگفته ام اگر خبر نداده جمع کنم ناراحت میشود، امشب خیلی خسته ام، بگذار جمعه سر حوصله..و هزار تا بهانه چرت دیگر. امشب اما وقتی داشتم همه فکرم را جمع پختن نهار فردا میکردم یک دفعه وجدان بی وجدانم دستم را گرفت گذاشت بغل ماهیتابه داغ و وقتی تا ته سوختم فریاد زد دخترک احمق! چرا بازی در میاری؟ تو ترسیدی، استرس داری، نگران نتیجه شی، میترسی بری و اونی نشه که میخوای، میترسی بری و بعد مجبور بشی سخت ترین تصمیم زندگیتو بگیری، میترسی این همه سالت با این سفر به لغزنده ترین جا برسه، میترسی ی ی ی.... همونجور که انگشت سوختم توی دهنمه ملاقه رو محکم میکوبم لب ماهیتابه و داد میزنم آره آره میترسم، آره استرس دارم، اصلا دلم میخواد این دفعه با یک دست لباس برم، نمیخوام تفریح کنم که، تو احمقی که فرقشو نمیفهمی اصلا که چی ؟ اما از لج تو هم که شده همه چی خوب پیش میره ...غذا را دم میگذارم و لپ تاپمو میذارم رو پام میام اینجا با دستای لرزون مینویسم من استرس ندارم! ایمان دارم همه چی خوب میشه! و رومو میکنم اونطرف تا نبینمش که داره نیشخند میزنه، انگشتم میسوزه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:50  توسط رها  | 

گاهی همه اطمینانی که یک نفر در صحبت هاش بهت میده نمیتونه آنقدر آرومت کنه که موقع رفتنش برای چند ثانیه با لبخند پلکهاشو روی هم فشار میده و میره. 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:47  توسط رها  | 

بعضی وقتها بعضی آدما برای تغییر کردن به کمک شما نیاز دارند،

تا دیدی یکی مهربانتر شده یا برخورد بهتری داره زود نگو هاااا نقشه ات چیه یا چه خبرها مهربان شدی

اجازه بده تغییرشو بکنه حتی اگه از تو شروع کرده.

 

 

پ.ن: دلم میخواد آدم خوبی بشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:34  توسط رها  | 

شاید ۱۰ سالی از این ماجرا گذشته باشه اما باشه میخواهم بگویم، دیروزش رفته بودم چشم بازار را در آورده بودم و ته اش را زیرو کرده بودم و یک عینک آفتابی برای خودم خریده بودم/آن روزها مثل این روزها نبود که تنها نتوانم یک شکلات هم بخرم، آن روزها برای خودم کسی بودم برای خودم که هیچ برای همه میرفتم تنهائی خرید میکردم/ عینکم را زدم به چشمم، کمرم را قریچی صاف کردم و جوری راه رفتم که همه عینکم را ببینند، دو کورس ماشین را سه کورسه آمدم تا سر کار، پشت میزم عینک را به رسم قدیم پرت نکردم توی کیفم خیلی شیک گذاشتمش روی یک صفحه سفیدِ سر رسید تا هر کس رد شد چشمهایش دوتا شود و حسودی کند بیاید بپرسد از کجا خریدی، تله ام جواب داد خانم همکار روانشناسم صندلیه چرخدارش را کش کشان دنبالش کشید تا پشت میزم که هاااااااا عینک خریدی ی ی ی ، قشنگه و روی دماغ درازش امتحانش کرد اما نپرسید کجا خریدم، حرف زدیم و حرف زدیم و بحث به جاهای بی ربطی از عینک کشیده شد، چائی خوردیم و چائی خوردیم تا اینکه مثانه ام یادم انداخت مایعات زیاد را نمیتواند تحمل کند، رفتم دستشوئی و سر راه هیچ کس را از گپ و گفتگو بی نصیب نگذاشتم، اینقدر از شال و روسری و از رئیس و منشی حرف زده بودم که از عینکم به کل یادم رفته بود، بالاخره بعد از کلی وراجی برگشتم سر میزم، تا آمدم بنشینم چشمم افتاد به همکار روانشناس که با بغل دستی اش حرف میزد و حین حرف زدن با عینک آفتابیش بازی بازی میکرد، دقیق شدم، یک لحظه خشکم زد، قاب عینکش خیلی شیک بود، رنگ مشکیش از رنگ عینک من خیلی براقتر و جذابتر بود، پایه های عینکش با یک قِرِ قشنگی باریک و پهن شده بود،فرم شیشه هایش را نگو از آن مدلهای با کلاس بود،  به خودم گفتم خااااااک بر سرت رها با این عینک خریدنت، نگاه کن چه عینکیه، خودتو کشتی.....آهی کشیدم و با لب و لوچه ای آویزان نشستم پشت کامپیوترم، همه ذوق و شوقی که از صبح داشتم به یک آن پرید، خودم را مشغول کارهام کردم با برگه ها بازی بازی کردم ، همه سعیمو کردم دیگه بر نگردم و عینک لعنتیشو نگاه نکنم، بعد از کلی وراجی از جاش بلند شد، ندید پدید زمینشم نمیذاشت همچنان تو دستش میچرخوندش، آمد از پشت سرم رد شه، جوری چرخیدم که نبینمش، از کنارم رد شد توی دلم داشتم دهن کجی میکردم که یکهو برگشت سمتم، یک قدم آمد نزدیک و گفت: آخ آخ رها جان عینکت از صبح مونده دستم بیا بگیرش!!!!  

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:54  توسط رها  | 

گاهی به عنوان یک زن دلت میخواهد کسی تمام حواسش به تو باشد، سکوت طولانیت را بفهمد، مچ بغضی که پشت مسخره بازیهایت پنهان کرده ای را بگیرد، یادش باشد وقتی نزدیک پریودت هستی عصبی و بهانه گیری، نازت را بی هیچ بهانه ای بکشد، بدون هیچ مقدمه ای گاهی برگردد توی چشمهایت نگاه کند و بگوید چقدر دلش تو را میخواهد، دلت میخواهد کَسِ زندگیت بگوید خوب میفهمد که چه کرده ای و میکنی برایش......اصلا گاهی دلت میخواهد عین بچه ها لوست کند

وقتی همه حواس تنها کَس زندگیت به چیزهای مهم دیگری است تو لبریز میشوی و بهانه میگیری شاید حواسش را به خودت پرت کنی، و وقتی او این را به غر زدن تعبیر میکند، میروی...یک گوشه روی گلهای روتختیت گوله میشوی و گریه میکنی و خوابت میبرد و وقتی بیدار میشوی حس میکنی چه احمق بوده ای، چرا به خودت نمیایی و برای خودت زندگی نمیکنی؟ چرا پس خودت حواست به هورمونهایت نیست و دم بهانه هایت را قیچی نمیکنی؟ و حس بدی از خودت در تو جاری میشود.

 

پ.ن: کاش ما قبل از مرد یا زن بودنمان آن یکی را مدتی زندگی کرده بودیم، آنوقت حرکات همدیگر را بهتر میفهمیدیم، چون ثابت کرده ایم بلد نیستیم از دریچه نگاه دیگری به زندگی نگاه کنیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 12:58  توسط رها  | 

بیش از ۲۰ روز است که میخواهم میز کارم را مرتب کنم، خاکش را بِروبَم بلکم حال و هوایم تکانی بخورد اما به هر نحوی شده حواس خودم را پرت میکنم تا شروع نکنم چون اگر شروع کنم از شرم همکارانم هم که شده باید تمامش کنم آن هم یک جوری که آنها در دلشان بگویند عجب خانم با سلیقه ای و دلشان مرا بخواهد و من جوری رفتار کنم که انگار ریز میبینمشان.

حالا نشسته ام و زُل زده ام به وسائل روی میز تا تصمیم بگیرم هر کدام را که برداشتم کجا بگذارم که برش نگردانم سر جای اولش، دست راستم یک سر رسید دارم که روزانه کارهایم را لیست و تیک میکنم و یک ماشین حساب که روی سر رسید خبر از حساب و کتاب اخیرم میدهد، گوشی تلفن کمی راست تر است و یک بسته پاستیل HARIBO که سوغاتی آقای همکار است و پیچیده دور خودش و تکیه داده به گوشی، کمی بالاتر یک سبدگل کوچک که تبریک تولدم است از طرف خانم همکار و آنجا راست میز تمام میشود، کمی چپتر یک کتاب رباعیات خیام مانده زیر شازده کوچولو و دفتر تلفنم، چپتر و وسط میز لپ تاپم که زل زده به ریخت من، چپ یک لیوان چینی از این در دارهای چیتان که تویش چای سبز دم میکنم، کنارش یک ظرف پر از کشمش یک جا خودکاری پر خودکار،آینه کوچکم روی کاغذ نوت،منگنه و سوراخ کن عزیز با خط کش بیرون زده اش و پائین تر یک شکلات هیس و یک شکلات رومانی و پائین تر یک ظرف قره قوروت که از دهاتی خریده ام و زیر دست چپم یک پوشه از کارهای باز که در دست انجام دارم و موسم که این روزها بخاطر درد مچ راستم با دست چپ فرمانش میدهم و تمام... حالا همه اینها روی یک میز سه وجبی..حالا حق دارم تنبلی کنم یا نه؟  گفتین آره؟ گفتین آره پس امروز هم تمیزش نمیکنم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 16:11  توسط رها  | 

گاهی وقتی کسی میپرسد که چه میکنی؟ و من هیچ فعالیت مهمی ندارم که به رخ بکشمش 

یا وقتی هم سن و سال شاداب تر و مشغول تر از خودم را میبینم

یا مثل چند شب پیش که چند دانشجو را دیدم که آمده بودند کافی بخورند و از هیجانات تحقیقشان یا برنامه رفتنشان از ایران حرف میزدند....

دلم هوررری میریزد..به کف دستهایم خیره میشوم و جوانیم را میبینم که از لابه لای انگشتانم ریخته است، و خودم را میبینم که بد فرم درگیر ساده گیهای زندگی ام، بزرگترین آرزویم رسیدن به زندگی بی دغدغه و آرام است که بشود آرام خوابید و آرام بیدار شد، در باغچه سبزی کاشت، میوه های شسته را برق انداخت و روی هم چیدشان، به چشمهای عشق خیره شد و بوسه ای طولانی رد و بدل کرد، ناگهان احساس پوچی میکنم و انگار خودم را به باد صفت های بد میبندم و از خودم بدم میآید که چرا آدم حسابی نشدم؟ چرا در هیچ شاخه ای حرفه ای نیستم؟ چرا تنبل بوده ام؟

ضربان قلبم بالا میرود برای دقیقه ای تب میکنم و بعد دوباره درگیر زندگی ساده ام میشوم و یک روز مثل امروز از خواب بیدار میشوم، بوی باران مرا میکشاند بیرون تا ببویمش و ببلعمش هوای بهاری را و بعد فکر کنم که عجب خودم را دوست دارم، چقدر زندگی سخت بود و من چه خوب و سالم خودم را بیرون کشیدم.

فلسفه را بلد نیستم، نویسندگی نمیکنم، نقاشی یا طراحی یا بازیگری نمیکنم، سخنور نیستم، هیچ ادعائی راجع به هیچ حرفه ای ندارم (نمیتوانم داشته باشم)، خانواده دارائی ندارم، تحصیلات تخصصی ندارم، عمویم وکیل و وزیر نیست، خاله ام یک زن موفق نیست، مادرم تحصیل کرده یا پدرم آدم سرشناسی نیست، من هیچ چراغ روشنی برای جلب توجه عابران کوچه تاریکمان ندارم ولی از بوی باران لذت میبرم، عاشق آرام کردن دیگرانم، دلم برای کودک کنار خیابان میگیرد، مادرم را دوست دارم و پدرم را میستایم، من زندگی ساده نمره 10 پدر و مادرم را برای خودم به نمره 19 رسانده ام که خیلی ها اگر بودند نمیکردند، عاشقم و عاشقی را بلدم، از نان و پنیر لذت میبرم از سختی کشیدن کنار کسی که میخواهمش ابائی ندارم، گناه میکنم و بعد عذر میخواهم، گریه میکنم و کسی نیست دلداریم بدهد، دوستی ندارم اما دوستی را دوست دارم و هزار تا چیز ساده دیگر در زندگیم هست که میخواهشمان.

خوب که فکر میکنم دلم میخواهد همین آدم معمولی که هستم باشم، شاید معمولی تر.... دلم میخواهد لذت ببرم، من برای آفریدن چیزی برای دیگران آفریده نشده ام من آمده ام خودم از زندگی لذت ببرم، 20% زمانم تا بحال به لذت گذشته اما به هوای باقیمانده اش میخواهم زندگی کنم.....

زنده باد رهای معمولی، یک زن عادی، یک زن ساده و ناشناس

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 17:25  توسط رها  | 

دیروز یه بهار تمام عیار داشتیم... هوای ابری نسبتا تاریک، تگرگ و بارون و صدای ناب رعد و برق. پشت پنجره ایستادم و دستهامو زیر بارون و تگرگ گرفتم و هزار تا آرزو کردم. من این حال و هوای بهار را خیلی دوست دارم...پشت پنجره چائی خوردم و هزار تا جمله در وصف بهار گفتم و نفسهای عمیق کشیدم و چقدر خوشحالم که هستم و اینارو میبینم.

عصر رفتم استخر و تنم را هم از آب بی نصیب نگذاشتم، با اینکه خیلی شلوغ بود اما آرام شدم و آرزو کردم کاش یک استخر رو باز سر کوچمون داشتیم که وقتی بارون میاد بپرم توش، خیلی دوست دارم شنا زیر بارون را تجربه کنم یک روز بهاری.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 11:23  توسط رها  | 

خواب میدیدم با خواهرم بحث میکنیم در حد دعوا و گارد حمله کردن به همدیگه رو داریم اما هنوز حمله نکرده بودیم صدائی اما میشنیدم مثل صدای شکستن هوا هنگام فلک کردن در فیلم های قدیمی صدای کش دار کمربند کف پای کسی، حیران بودم صدای چیست ما که هنوز فیزیکی درگیر نشده ایم اما هی تکرار میشد، درگیر و دار دعوا و این صدا بودم که چشمهایم باز شد وسقف اتاق و پرده پنجره خیالم را از اینکه خواب بوده راحت کرد، روی دست راستم رو به پنجره چرخیدم که دوباره بخوابم اما دوباره صدای کمربند آمد چشمهایم در کسری از ثانیه 4برابر شد و بعد از شنیدن صدای آخ، مثل فشنگ از تشک تخت کنده شدم، گوشهایم را تیز کردم در حد یک سگ که با دماغش بو میکشد، دوباره صدای کمربند و دوباره صدای اوووی، انگار کسی منتظر باشد که من گزارش بدهم بدون هیچ حرکتی گفتم: باز همسایه بالائیست دارد پسرش را کتک میزند و انگار خیالم راحت شده باشد نفس بلندی کشیدم گویا نگران بقیه همسایه ها بودم، صدا اما برای چند ثانیه بدون مکث تکرار شد انگار آخرین لقمه های دوران کودکی که تند تند میرفتیم بالا تا برویم رد بازیمان او هم چند تای آخر را تند تند آمد پائین و تمام. سکوت شد، من نشسته ام روی تخت و موهایم مثل برق گرفته ها در کارتونها به همه طرف پریشان، بغضی به اندازه گردو در گلویم و فحش هائی گیر کرده سر زبانم که اگر با صدای بلند فریادش نزنم راحت نمیشوم...... و جمله ای بر زبان می آورم  که هم اشکم را جاری میکند هم خنده صدا دارم را در میآورد:" تف به من اگر بچه دار شوم، مادر ما اینقدر ما را تنبیه کرد مگر ما آدمتر از بقیه شدیم؟ "

بخدا راست گفتم ، اگر من مشکل روانی دارم، اگر من در کودکی تنبیه میشده ام و عقده دارم، اگر زندگی آنطور که باید باشد نیست، اگر شوهرم گند است، اگر خانواده شوهرم متلک باران کرده اند، اگر دلم میخواهد بچه ام زندگی اش را با زیر نویس من هماهنگ کند، اگر رابطه ام دارد به سردی میگراید اگر شعورم در این زمانه هنوز در حد تربیت دستی است و اگر های فراوان دیگر، غلط میکنم بچه دار میشوم و غلط میکنم به جای خریدن تخمه آفتابگردان یک بسته کاندوم نمیخرم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 11:46  توسط رها  | 

کاش عید به عید، فصل به فصل به ما از بچه ها بزرگتر ها هم پیک شادی میدادند. همه دغدغه و استرس خواب و بیدارمان میشد تمام کردن پیکمان، چند روزی را از خواب و خوراکمان میزدیم به پدر و دوست و آشنا و در و همسایه رو میانداختیم، ده بار درسهای 20 گرفته امان را مرور میکردیم تا مسائل سختش را حل کنیم، صفحه آخرش که میرسیدیم جیغی میزدیم از فرط خوشحالی و میگذاشتیمش یک جای امن که چائی نریزد رویش و بعد سبکبال تا چند روز جیک جیک مستانمان بود.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 12:22  توسط رها  |