یکسال پیش یا حتی شش ماه پیش اگر بود از آن بالا کشیده بودمش پائین، لباسش را از تنش کشیده بودم بیرون، چند دقیقه همینجور با ذوق مرگی نگاهش میکردم و بعد عین برق گرفته ها میپریدم سر کشوهای لباس، همه را تک تک بازرسی میکردم و مناسب هایش را جدا میکردم و همینطور که خودم را در آن مجسم میکنم میچپاندمش توی دهانش و آنقدر این کار را میکردم تا خفه شود و نتواند دهانش را ببندد...چمدانم را میگویم!
چند روز است بلیطم را گرفته ام، بلیطمان را! خودم رفتم گرفتم با امن ترین و راحت ترین پرواز اولش خوشحال بودم اما نمیتوانستم خودم را در این سفر تجسم کنم و فکر کردم شاید چون این اولین بار است میرویم آنجا نمیتوانم خیالاتی بازی در آورم، بعدش هر شب که آمدم خانه به بهانه های مسخره ملا نصرالدینی خودم را سر شلوغ کردم تا نروم سراغ چمدان و لباسهایم، روی تخت که دراز میکشم زود چشمهایم را میبندم که چمدان را بالای کمد نبینم که دارد عین خر کیف میکند، و هی گفتم حالا خیلی زود است، هنوز به مامان نگفته ام اگر خبر نداده جمع کنم ناراحت میشود، امشب خیلی خسته ام، بگذار جمعه سر حوصله..و هزار تا بهانه چرت دیگر. امشب اما وقتی داشتم همه فکرم را جمع پختن نهار فردا میکردم یک دفعه وجدان بی وجدانم دستم را گرفت گذاشت بغل ماهیتابه داغ و وقتی تا ته سوختم فریاد زد دخترک احمق! چرا بازی در میاری؟ تو ترسیدی، استرس داری، نگران نتیجه شی، میترسی بری و اونی نشه که میخوای، میترسی بری و بعد مجبور بشی سخت ترین تصمیم زندگیتو بگیری، میترسی این همه سالت با این سفر به لغزنده ترین جا برسه، میترسی ی ی ی.... همونجور که انگشت سوختم توی دهنمه ملاقه رو محکم میکوبم لب ماهیتابه و داد میزنم آره آره میترسم، آره استرس دارم، اصلا دلم میخواد این دفعه با یک دست لباس برم، نمیخوام تفریح کنم که، تو احمقی که فرقشو نمیفهمی اصلا که چی ؟ اما از لج تو هم که شده همه چی خوب پیش میره ...غذا را دم میگذارم و لپ تاپمو میذارم رو پام میام اینجا با دستای لرزون مینویسم من استرس ندارم! ایمان دارم همه چی خوب میشه! و رومو میکنم اونطرف تا نبینمش که داره نیشخند میزنه، انگشتم میسوزه
